یادداشت های یک دانشجومعلّم

متن مرتبط با «حکایت» در سایت یادداشت های یک دانشجومعلّم نوشته شده است

حکایت زنجیر و نور:)

  • نیلوبلاگ

    خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،حکایت زنجیر و نور:)اگر اختیار بدنم در دست خودم بود،بدنم را از پنجره می‌انداختم بیرون.همه‌چیز وابسته به هم است؛من به زنجیر کشیده شده‌ام.ذهنم می‌خواهد پیش برود،اما بدنم سنگین است،خستگی‌ای که روی شانه‌هایم نشسته و نمی‌خواهد برود.گاهی حس می‌کنم تمام راه‌ها بسته‌اند،و نفس کشیدن فقط تکرار همین سنگینی است.اما در اعماقِ خسته‌ام،چیزی هنوز نمی‌گذارد تسلیم شوم.نور کوچک، لرزان، ولی سرسخت،مثل ریشه‌ای که از دل سنگ بیرون آمده است.نه روشنای...

    ادامه مطلب