
خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان میرسد، امید دَواست،از پاییز۱۴۰۴ تا امروز[۱۷ تیر۱۴۰۵]بالاخره باید از یک جایی شروع میکردم...آدم بالاخره از یک جایی باید شروع کند، مگر نه؟اما اینقدر اتفاق پشتِ سرِ هم افتاده، اینقدر روزها بیوقفه از روی هم گذشتهاند که واقعاً نمیدانم از کجا بگویم؛ از کدام روز، از کدام درد، از کدام خاطره.چطور بنویسم؟از کجا شروع کنم؟نوشتن در وبلاگ برای من شبیه نوشتن در هیچ جای دیگری نیست. مثلاً در تلگرام، اگر میخواستم از آنچه گذشته بنویسم، چند عکس میگذاشتم و ...
ادامه مطلب