
خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان میرسد، امید دَواست، زمستانِ سخت! اسفند۱۴۰۴آن سالهای بعد، روزگار سیاه مردممثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند.هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد،هیچکس این روز هارا از یاد نبرد.کوچهها بوی اندوه میدادند و خانهها از صدای خنده تهی شده بودند.نان، آرزوی سفرهها بود و آرامش، رؤیای شبهای بیپناه مردم.مادران با چشمهایی خسته فردا را جستوجو میکردندو پیرمردان، زیر بار خاطرات تلخ، قامت خمیده خود را بر عصای صبر استوار نگه میداشتند....
ادامه مطلب