
خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان میرسد، امید دَواست،شب نوشتِ۲۹ آبان۱۴۰۴ یه مدته چیزی ننوشتم. شاید یک ماه یا بیشتر… قبلاً راحت مینوشتم، سنم که کمتر بود استاد پر حرفی بودم اما هرچی بیشتر میگذره کم حرف تر و خاموش تر میشم تو نوشتن این روزها انگار زبونم قفل شده. ذهنم پره از مدرسه، بچهها، کلاسها و کارای روزمره، درس و... حتی وقتی تنها میشم و میخوام فقط استراحت کنم، هزار فکر و برنامه توی سرم میچرخه.با این حال، الان یادم افتاد یکماهه اینجا سر نزدم :)گفتم یه شروع کوچیک داشته باش...
ادامه مطلب